۱.عزیزانی که مایل به تبادل لینک با من هستن ابتدا من رو با نام (سینمای جهان،سریال های جهان و...) لینک کنند،سپس به من نامی را که می خواهند آن ها را لینک کنم خبر بدهند،تا من هم آن ها رو لینک کنم.
۲.عزیزانی که مایل به تبادل بنر در وب هایمان می باشند،به من خبر بدهند،تا کد بنر آن ها را دریافت کنم وآن ها نیز کد بنر من را دریافت کنند.
واین هم ظاهر بنر من نیز می باشد.

آپ نمی کنم چون دوباره تو وبلاگ قدیمیمون جمع شدیم حتما سر بزنید...
من یا آرش و ارسلان و اشکان
کلیک کنید

برای آدمی خسته، موضوع سختی ست (باخنده) خدای من. می دانید من بسیار علاقمند به زبان هستم، از زبان در کارهایم استفاده می کنم و در نهایت… درنهایت متوجه می شویم که اصل ماجرا آن زبان نیست. می دانید، “زبان” آن چیزی نیست که توضیح داده می شود و واقعا در بسیاری موارد حتی نمی توان به آن نزدیک هم شد. همیشه سعی می کنم وقتی در دل یک تجربه هستم درباره اش بنویسم، عوض اینکه صبر کنم تا مدتی از آن حادثه بگذرد. علاقه ندارم با فاصله دست به نوشتن موضوعی بزنم ــ دوست دارم درباره شان از همان جایی که ایستاده ام شروع به نوشتن کنم. چون آدم همیشه در مرکز است. هیچ وقت نمی توانید از آن موضوع دور شوید. در حقیقت شما در حال بیان یک داستان نیستید، هیچ وقت هم داستانی را شرح نمی دادید، داستان واقعه ای است که ده سال قبل تر از شما، اتفاق افتاده است.
پس شما از چیزی که نمی دانید آغاز می کنید؟
(با خنده) درست است، کاملا برعکس شیوه عقلایی و عرفی است که دیگران می نویسند. شما هیچ وقت قرار نیست درباره چیزی بنویسید که فاصله لازمه را با آن ندارید. عجیب است، اما ما هیچ وقت در آن مکانی که درباره اش می نویسیم، زندگی نمی کنیم، قصه همیشه قصه است. چند سال پیش هنگامی که داشتم به یک افسردگی حاد دچار می شدم آن را شناختم… واقعا تجربه جدی و غیر قابل بیانی بود. نمی توانستم آن را توضیح دهم، نمی توانستم درباره اش صحبت کنم. تنها راهی که می دانستم دیگر آن حالت هیچ وقت اتفاق نمی افتاد این بود که باید درباره اش صحبت می کردم، ـ آن موقع بود که توانستم توضیحش دهم و بگویم که افسردگی دلیلش چه بوده است و چه احساسی داشتم. اما در همان لحظه که توانستم این کار را انجام بدهم، دریافتم آن حس کاملا غیر قابل بیان است و به صورت شفاهی نمی توان آن را توضح داد. باید خود در مرکز آن حالت قرار بگیری تا حسش کنی.
این موضوع همدلی را بی اثر می کند؟
اخیرا همین گفت و گو را در سونی با امی پاسکال داشتم. داشتیم درباره این داستان که من سعی در پیدا کردن مکانی برای آن بودم، صحبت می کردیم. یک جاهایی که احساس می کنیم زبان به کارمان نمی آید، زبان به کمکمان می آید. می خواستم حقیقت را پیدا کنم. حدس میزنم سخت ترین کار ممکن است، چون ما از طریق زبان با یکدیگر در ارتباطیم و فقط در فعل و انفعالاتمان محدودمان است که زبان ابزار ارتباطمان می شود. در این رابطه نمی دانم که آیا توانستم جواب شما را بدهم یا نه، اما اینها مسائلی هستند که دغدغه نوشتنم است.
لحظات “بدفهمی” در فیلم هایتان در این مورد من بیشتر به “کاراکتر اورسون بین” در جان مالکویچ بودن فکر می کنم، اما همچنین در موجز، نیویورک قسمت های”ارولوژیست/نئورولوژیست” به نظر می رسند منظور شما نا امیدی بوده است اما آن لحظات شاد به نظر می رسند.
جدا از “ارولوژیست و نئورولوژیست” و چیزهایی از این قبیل، نمی دانم که در مقیاس وسیع تری چه معنی ی می دهند اما همانطوری که شما به خوبی تعریف کردین، فکر می کنم موضوعاتی از این قبیل را دوست دارم. از نظر من آنها خنده دار هستند. من از بازی با لغات لذت می برم. برای من خنده دار است وقتی می بینم که “آدل” در حالت نیمه بیداری فکر می کند شوهرش دارد درباره یک لگن پر از خون حرف میزند. در حالی که این وضعیت و کلماتی که در حالت خواب بر زبان رانده می شود، کاملا قابل پذیرش هستند و چیز عجیبی نیست. شاید در حقیت یک لگن پر از خون وجود داشته باشد. پدیده جالبی است چون تفکر مجبور به پیشروی است. در حقیقت، در بسیاری سطح ها، مردم از همدگیر متمایز و متمایز هستند یا اینکه می توانیم بگوییم جزء به جزء معنی زندگی از دید مردان نسبت به دید زنان متفاوت است. چیزی که برای من جالب است، فکر کردن به این است که آیا تعریف تجربهِ پیداکردن آن تکه از اتصال موجود در هنر که شما با آن ارتباط برقرار می کنید، در میان مردان و زنان فرقی دارد یا نه. بطور تحت الفظی متفاوت است، درست؟ در فیلم من با این ایده آمده ام، این اشتیاق عصاره ای است از تجربه ای که قبلا داشته ام. می دانید، اما بهتر است فکر کنم که بعضی از آن را باید با مردم در میان بگذارم نه اینکه از آن طریقی به ماجرا بنگرم که خودم می بینم. من می توانم درباره آن با خودم بحث کنم که این فقدان آشکار آنهاست یا بی میلی آنها به متعهد ساختن در بعضی سطح ها. اما عجیب است بشنوی وقتی تعدادی افراد شما را یک “کله افسرده” یا هرچیز دیگری صدا می کنند. این قضیه دیگری است که من را به عنوان یک “دلسرد کننده” یا بسیار “افسرده” می شناسند. من با هیچ گونه تفکر بد بینی یا هرچیزی مثل آن شروع به کار نمی کنم. من فقط خواسته ام که چیزهایی را برای خودم روشن سازم. البته من یک محصول هستم و قربانی مکان خودم، زندگی زیستی خودم، شیمی مغز خودم و ده ها موضوع دیگر در دنیا هستم.
از نظر من کارهای شما، اعتبار بخشیدن به بسیاری از واکنش های من نسبت به دنیا است و در این راه نه اینکه “دلسرد کننده” باشد اما این گواهی را می دهد که شما یک بیگانه در زمین نیستید.
دقیقا، دقیقا. گمان می کنم سعی دارم به هدفی برسم که به عنوان یک مرد چگونه برای خود توجیه می کنید که آن “زن” فاقد آن “ادراک” است چون احتمال دارد خصیصه ای بطور ذاتی در ما وجود داشته باشد که باعث شود نوع احساسمان به طرفی سوق دهد، می دانید، دنیای بسیار عجیبی است (خنده). شما چیز هایی را می خوانید یا چیزهایی را در گذشته خوانده اید که در آنها مردم از نیاز های بشر در زندگی سخن به میان آورده اند. این و این و این و سپس چیزهای دیگری شبیه “عشق یک زن خوب” را بیان می کنند که کاملا غیر اختصاصی و غلط است، و بطور باورنکردنی کوچک انگاری است. من سعی می کنم که، مثلا یک زن هنرمند را دوست داشته باشم. انتخاب های متعددی وجود دارد که من را تحت تاثیر قرار می دهند، پس مطئن نیستم که آیا می توانم با فرضیه شما موافقت کنم که زنان نمی توانند روی مردها به وسیله هنر تاثیر بگذارند یا اینکه آنها از هنر اصلا برای این کار استفاده نمی کنند. اما من این ایده را به مبارزه طلبیدم، میدانید، شاید از بسیاری جهت هنوز اقدامی نکرده ام.
درباره “همزاد” ها حرف بزن.
من واقعا باید به نوعی این موضوع را معین سازم چون در این مورد از من بسیار سوال شده است. اما واقعا نمی دانم. نمی دانم که آیا خوب و کمکی خواهد بود که به شما بگویم که شما دارید راجع به هنری توصیف ناشدنی حرف میزنید، هنری غیر ملفوظ. من واقعا مجذوب جعل واقعیت شده ام. این “نوع” هنر در بعضی جنبه ها برای من ظاهر می شود و بعضی اوقات خودم را در درون موقعیت داستان قرار می دهم درحالی که نمی دانم آخرش به کجا می انجامد. این استحاله ها به قسمتی از داستان تبدیل می شود و بعد آنها به نوعی، چی میگن بهش؟ (مکث طولانی) منظورم این است که آنها من را سرحال می آورند. وقتی شروع به پایین رفتن از یک جاده مطمئن می کنم با تمام آن چیز ها، تمام آن خودبینی های تصوری، در می یابم که هیچ پایانی برای آن وجود ندارد و می فهمم تاجایی که من مایل باشم، آن تصاویر با من همراهی می کنند. وقتی می فهمم که شما مشغول به ساختن نسخه المثنی نیویورک در انباری در خود نیویورک که از سر ناچاری مجبور به دربرداشتن المثنی خود انبار هم، جایی که ماجرا در آن اتفاق می افتد، هستید، آن زمان هنگامی است که شما به آن فهم دست می یابید و نمی توانید توقف کنید. من برای همیشه این کار را ادامه می دهم. المثنی بعد از المثنی بعد از المثنی.
تا زمانی که سندیت از بین رود. یا این یک معنی دیگر از سندیت است؟
هردو آنها در امتداد همدیگر وجود دارند. اینطور نیست؟ المثنی همانطور واقعی است که واقعی المثنی. درسته؟ من فکر میکنم چیزی جذاب و دهشتناک درباره آن وجود دارد. واقعا مطمئن نیستم که چرا. آیا از نظر شما معنی دیگری می دهد؟
برای اطمینان. همان احساسی را دارم که آدم وقتی با چیزی غیر شفاف روبرو می شود، به آن دست می یابد. یک همزمانی پریشانی وجودی. “چه اتفاقی افتاده؟ چطور این اتفاق افتاد؟” اما همچنین آن احساس از طریق این بندِ دشوار وجود دارد که ما در حقیقت، به نوعی، کمتر”تنها” هستیم چون کس دیگری آن پریشانی را می فهمد.
به نظر من چیزی که شما گفتید دقیقا همان چیزی است که من سعی در پرداختن به آن دارم. من این تجربه را بارها داشته ام جایی که مردم…. بطور اساسی می خواهم چیزی را تکرار کنم که شما گفتید. من این تجربه را بارها داشته ام، جایی که مردم به من می گویند که افسرده و یا بسیار غمگین هستم. اما چرا من غمگین هستم… تجربه من در دنیا این است که وقتی کسی چیزی را درباره من نوشته یا چیزی را بر زبان رانده است، حتما به من نزدیک است اما اگر چیزی که هنوز نوشته نشده و بیان نشده است و من از وجود آن باخبر باشم، این احساس متعارفی است که به من دست می دهد و بر من غلبه می کند. در حقیقت آن هنگام زمانی است که کمتر احساس انحراف از نژاد بشر می کنم و عملا از بودن در بخشی از آن، احساس خشنودی می کنم. این ایده که در ذهن من وجود دارد بسیار پیچیده تر از آنی است که در عمرم توانسته ام بفهمم. این ایده همچنان در حال پیشروی است و من به نوعی سعی دارم از طریق آن احساس و فکر کنم که ما خودمان را درون چیزی به اسم “فرهنگ” پنهان کرده ایم. ما جنبه های هنری زیادی را خلق کرده ایم که مردم دیگر مجذوب آنها نمی شوند اما برای نژاد بشر و بچه های در حال رشد ضروری است و اگر این کار را نکنیم واقعا در مصیبت وخیمی قرار داریم.
درباره رویاها (خواب) صحبت کن، اینکه چطور آنها از هم پاشیده می شوند، و چگونه در کارهای شما مالیخولیا دیده می شود.
من بسیار علاقمند به رویا هستم. می دانید، به شیوه ای که شما ابراز داشتید، احساس می کنم که آنها به طور فوق العاده ای در زندگی تاثیر گذار هستند. احساس میکنم که اگر قرار بود آن را با عالم بیداری خودم یکسان پندارم، فطعا بهترین نوشته هایم را در رویاهایم می نوشتم. بعضی اوقات متحیر از احساساتی می شوم که هنگام بیدار شدن به من دست می دهد. و تنهایی، مثل یک شعر عمل می کند و من سعی می کنم بطور کنایه داری آن را طبقه بندی کنم چون گهگاهی و شاید هم همیشه از دیدگاه یک “فرد” می نویسم. من فکر نمی کنم که دنیا خارج از “دیدگاه” تجربه انسان وجود داشته باشد و اگر هم وجود دارد اصلا آنطوری نیست که ما فکر می کنیم. این تئوری من است.. (خنده) فیلم های من از “دیدگاه” داخل این داستان اتفاق می افنتد. در سینما این کار سختی است. رسانه واقعا به راحتی اجازه چنین کاری را نمی دهد پس اغلب از صدای پس زمینه (راوی) استفاده می کنم. که این کار را دوست دارم. اما این بار به راوی احتیاج نداشتم. من می خواستم دنیای داخلی او را که به نظر من همان چیزی است که رویاها انجام می دهند، ظاهری کنم. آنها به شما یک نما از داخل مغز شما می دهند. من می خواستم به آن زمینه نفوذ کنم و با مردم فعل و انفعال داشته باشم در راههایی که کاملا قابل فهم نیستند و در هیچ راه عقلانی قرار نمی گیرند. انگیزه های مردم ممکن است غیر شفاف باشند اما حس می شوند.
مثل صحنه”روی زانوهایت بایست” با سامانتا مورتون.
این یک نمونه است. او به سامانتا می گوید که روی زانوهایش بایستد و او هم متقابلا از او درخواست بوسه ای می کند و این بسیار برعکس آنچیزی است که ما از شخصیت او از قبل می شناختیم، یک تصویر رویایی است. اینجا چیزی واقعا ترسناک درباره او وجود دارد اما در رویا، شما وارد و درگیر آن می شوید. به نظر اکثر فیلم های سینمایی سعی میکنند که خودشان را در عالم رویا به موجودیت برسانند و این بیشتر اوقات عملی نمی شود.
آیا این یک توضیح امکان پذیر دیگری است که چرا اینجا مقاومت بیشتری بر این فیلم نسبت به کارهای قبلی شما دارید؟
می خواهم بیننده ها در تعجب باشند که آیا در آخر، ماجرا اینطور فاش می شود که همه اش یک رویا بوده است؟ فکر می کنم که انتظاری برای این وجود دارد که شاید در دیگر کارهایم آن را پرورش داده ام که در بعضی جهات احتمال دارد در آخر همه چی فاش شود و با همین لودادن، تمام فیلم شرح داده شود. اما نمی خواستم این بار این کار را بکنم. حقیقت این است که این تمهید را درک نمی کنم و می خواستم که از همان مسیر به آخر زندگی این کاراکتر برسم، بخاطر اینکه اینطوری کار خام تر به نظر می رسید و تاثیر گذار. من شیوه زندگی خودم را درک نمی کنم. صادقانه تر اگر احساس کنم میبینم که این کاراکتر هم هیچ وقت آن را نمی فهمد.
این همان چیزی است که همانند “رئالیسم” عرفا در فیلم ها پذیرفته شده است، در حقیقت، یک دروغ مصلحت آمیز؟
بله. هیچ ربطی به دنیای واقعی ندارد. من فکر می کنم امکان دارد که با حذر ورزیدن از آن موضوعات بیشتر به حقیقتِ وجودی نزدیک تر شویم چون این یک زبان اشتراکی است. قصد بیشتر افرادی که فیلم می سازند این است که شما فراموش کنید که در حال تماشای فیلم هستید. آنها می خواهند شما را جذب فیلم کنند و به شما بفهمانند که این واقعی است اما نتیجه کار به محدوده تجربه شما بستگی دارد چون فیلم شما را به پذیرش یک دنیای تصنعی وادار می کند.
این شعار “مغرتان را خاموش کنید، عقب بنشینید و لذت ببرید.”
درست است و صادقانه بگویم که آن را درک می کنم. اوقاتی وجود دارد که من فقط می خواهم در اتاقم در هتل بنشینم و از میان این فیلم ها یکی را انتخاب کنم و به هیچ چیز فکر نکنم. اما کاری که می خوهم انجام دهم این است که اثری را بسازم که شما را مستلزم به این نکند که فیلم را بسیار دقیق آنالیز کنید یا آن را در مکانی کاملا روشنفکرانه کالبد شکافی کنید. می دانید، دوست دارم فیلم را از راههای مختلف با نوع دید های مختلف تماشا کنید. “عقب بنشین” و به فیلم اجازه بده که تو را در برگیرد و ببینید که آیا از راه دیگری هم می شود “متوجه” فیلم شد. من این را می خواهم. من می خواهم بدانم آیا احتمالات غیر روشنفکرانه رویا مثل فعل و انفعالات که می توانند از طرق مختلفی در جاهای مختلفی به حرکت در آید ممکن است در شما طنین انداز شود یا نه. اینکه شما در حال هدایت کردن این میدان مین ایده ها درباره زندگی و زمان هستید، ابزاری که شما را به افراد دیگر متصل می کند گفتنش برای من سخت است چون من به چیزی که انجام می دهم بسیار واقف و نزدیک هستم اما برای من این مهم است که آن را از زاویه ای خارجی تشریح کنم. فکر نکنم که من سعی در گیج کردن شما دارم.
همان چیزی که شما بیشتر از آن می ترسید؟
که گیج کننده باشم؟ نه. به نظر من، من هیچ گونه ارتباطی با مردم توسط کارهایم ندارم. فقط شرح دهنده هستم.

«وودی آلن» فیلمساز کهنه کار، که در سن ۷۳ سالگی هنوز هم فعال است، بعد از فیلم اخیر خود «ویکی کریستینا بارسلونا» دست به کار یک فیلم کمدی شده است. این فیلم «هرچه نتیجه بخش باشد» (Whatever Works)نام دارد. آلن، دوباره به شهر محبوب خود نیویورک برگشته و داستانش را در آنجا روایت می کند. از بازیگران فیلم می توان به ایوان ریچل وود، هنری کاویل، اد بگلی جونیر، پاتریشیا کلارکسن و لری دیوید اشاره کرد. «هرچه نتیجه بخش باشد» در تاریخ ۱۹ ژوئن ۲۰۰۹ در سینماهای آمریکا به نمایش در خواهد آمد.
نمی دونم چرا شما اصلا صداتون در نمی یاد![]()
من تا الان این صدمین بیوگرافی ای است که گذاشتم ولی یک نفر حتی یک نفر هم نگفته چرا فقط از
بازیگرای زن کره ای می ذاری؟![]()
چرا آخه نمی گید؟

Name: Park Shi-yun (Bak Si-yeon)
Real name: ??? / Park Mi-sun (Bak Mi-seon)
Date of birth: March 29, 1979
Profession: Actress, Model
Height: 170cm
Weight: 51kg
Education: St.Johns University
منتظره نظر هاتون هستم.
برید تو ادامه مطلب...
ورود به ادامه مطلب...
خوبید؟
یه بیو گرافی دیگه!!!
از 박민영 Park Min Young امیدوارم که لذت ببرید

Name: Park Min Young
Profession: Actress and model
Birthdate: 1986-Mar-04
Birthplace: South Korea
Height: 164cm
Weight: 41kg
Star sign: Pisces
Blood type: O
ورود به ادامه مطلب...
بیوگرافی:
Moon Geun-young born May 6, 1987 is a South Korean actress
As of 2006, she is one of the most popular actresses in South Korea
The media has given her the nickname "Gukmin yeodongsaeng" ( the nation's little sister)
Also in 2006 she starred in Love Me Not (a Korean big-screen remake of popular Japanese TV drama "Ai nante iranee yo, natsu"
In December of 2006, she recorded a song and a music video as a part of a promotional campaign for KTF’s's web music portal, Dosirak
برای مشاهده ی عکس ها برید تو ادامه ی مطلب
ورود به ادامه مطلب...
اول یک عکس از Hong Eun hee
نام : Hong Eun hee - هونگ یون هی - (میگیوم در سریال تاجر پوسان)
حرفه : بازیگر
تاریخ تولد : 1980-Feb-17
قد : 167 cm
وزن : 47 kg
خانواده : او همسه Yoo Joon Sang می باشد که او هم نیز بازیگر می باشد.
***
دوم یک عکس زیبا از Kim Yoo Mi
نام : Kim Yoo Mi - کیم یو می - (چایون در سریال تاجر پوسان)
حرفه : بازیگر
تاریخ تولد : 1980-Oct-12
قد : 169cm
وزن : 48kg
گروه خونی : A
***
سوم هم دو تا عکس زیبا از Kim Hyun Joo
نام : Kim Hyun-joo - کیم هیون جو - ( دانی یونگ در سریال تاجر پوسان)
حرفه : بازیگر
تاریخ تولد : 1978-Apr-24
محل تولد : Kyung-ki province, Il-san City
قد : 167cm
وزن : 48kg
گروه خون : B
خانواده : او دارای یک برادار جوان می باشد
حتمابه ادامه برید وگر نه ضررکردی...نظر یادتون نره.....

Name: 이준기 / Lee Jun Ki (Gi) / Lee Joon Ki (Gi)
Profession: Actor, model and singer
Birthdate: 1982-Apr-17
Birthplace: Busan, South Korea
Height: 178cm
Weight: 66kg
Star sign: Aries
Blood type: B
Family: Parents and a younger sister
TV Series
Time Between Dog and Wolf (MBC, 2007)
101st Proposal (SBS, 2006) cameo
My Girl (SBS, 2005)
What About Me (KBS, 2004)
Star's Echo (MBC/FujiTV, 2004)
Movies
Virgin Snow 初雪の恋 ( (2007, japanese)
Splendid Holidays
Fly Daddy Fly (2006)
The King and the Clown (2005)
Flying Boys (2004)
The Hotel Venus (2004, japanese
فعلا بای بای ![]()
![]()
![]()
ورود به ادامه مطلب...
خوبید؟؟من که عالیم![]()
چند تا والپیپر از سونگ هی کیو (Song-Hye-Kyo) اوردم که حتما ببینید چون خیلی قشنگ ونازن![]()
فقط چنو حجمشون زیاد بود لینکشو گذاشتم .
والپیپر 1 والپیپر 2 والپیپر 3 والپیپر 4 والپیپر 5 والپیپر 6
فعلا بای
نظر یادتون نره!!!!ادامه مطلب سر نزنی ضرر کردی!!!![]()
![]()
![]()

* Name: Han Ji Hye (Han Ji Hae)
* Real name: Lee Ji Hye (Yi Ji Hae)
* Profession: Actress and model
* Birthdate: 1984-June-29
* Birthplace: Kwangju, South Korea
* Height: 170cm
* Weight: 47kg
* Star sign: Cancer
* Blood type: A
* Family: Older sister and younger brother
TV Series
* I Hate You, But It’s Fine (KBS1, 2007)
* Cloud Stairs (KBS, 2006)
* The Secret Lovers (MBC, 2005)
* Island Village Teacher (SBS, 2004)
* Sweet 18 (KBS, 2004)
* Blinded by Love in My Life (MBC, 2003)
* Man and Woman / One More Step Than Love (SBS, 2003, ep134)
* Summer Scent (KBS, 2003)
* Scent of a Man (MBC, 2003)
* Great Luck Family (SBS, 2002-2003)
Movies
* Humming / He Meets the Love (2008)
* My Boyfriend is Type-B (2005)
* Love Me Once Again (2002)
* Singles (2002)
ورود به ادامه مطلب...



